تبلیغات
امروز : سه شنبه 12 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
¯ خاطرات خرداد ۸۴
شنبه 27 خرداد 1385
بازگشت به سیاست به احترام دکتر معین:
خاطرات 27 خرداد و نسل سومی های یاریگر معین
بعید است خرداد 84 را فراموش کنم.خردادی با خاطرات تلخ و شیرین.
می نویسم تا حداقل برای خودم خاطرات تازه شود.این خاطرات را از
دفتر خاطرات خودم می نویسم.اگر توهینی است به خاطر عصبانیتی
است که در آن زمان داشتم:

یادم می آید فقط سه روز برای رفتن به ستاد وقت داشتم. دوشنبه 23
خرداد امتحانات تمام شد و سه روز برای تبلیغات وقت مانده بود.چون
پنجشنبه تبلیغات ممنوع بود و جمعه هم روز موعود.
البته گوبا آقای شهردار از این قاعده مستثنی بود.
دوشنبه به میدان امام حسین(شهر ساری) رفتیم.یعنی محل ستاد نسیم.
آن شب فقط نظاره گر بودیم و دیدیم شور و شوق جوانان را که چگونه
با کاورهای قرمزرنگ برای محبوبشان تبلیغ می کردند.
آن شب تنی چند از بروبچه های حزب الله که محاسن سیاه نشانه اصلی
همه آنان بود قصد برهم زدن مراسم را داشتند.آمده بودند تا معینی ها
را بترسانند.
اما ما مصمم تر و متحدتر از این حرفها بودیم که آنها بتوانند مشکلی
ایجاد کنند.ما نسیم بودیم ولی بااین بادهای کثیف هرگز نلرزیدیم.پس
از این درگیری جمعی از بزرگان ستاد این افراد را به روبروی ستاد
وپارک شهرداری کشاندند تا با زبان خوش با آنان صحبت کنند.
اما این برادران طبق خصیصه همیشگی شان از عنصری به نام زبان
و منطق بی بهره بودند.چیزی که مشخص بود این بود که آنها همان
نوچه های کسانی هستند که با مشت به صورت بهزاد نبوی کوبیدند
و در فرودگاه اردبیل به ابراهیم یزدی حمله کردند.
در خوزستان با گاز اشک آور از محمدرضا خاتمی استقبال کردند و
هیچ اصلاح طلبی را از وحشی گری هایشان بی نصیب نمی گذاشتند.
آن شب گذشت و برای من این حسن را داشت که چشمم به جمال این
فشاری ها روشن شود و بزرگان اصلاحات را درک کنم.
شب اول آموختم که اصلاحات هزینه دارد.
..........
سه شنبه بیست وششم خرداد دومین روزی بود که می توانستم فعالیت
کنم.حوالی ساعت 19 بود که دنبال یکی از بچه ها رفتم.اتوبوس حامل
آقای لاریجانی که گویا متولد عراق است و ایرانی الاصل نمی باشد از
روبروی ما گذشت.
من هم به نشانه تاسف برایش دست تکان دادم.(با دست تکان دادن
به نشانه اشتیاق و دوستی فرق می کند)
علی آقا هم که فکر می کرد رئیس جمهور شده است برای شش هفت
نفر ما دست تکان داد.
با دوتا از بچه ها به ستاد نسیم رفتیم.آن شب خودم هم وارد گود شدم.
به حاشیه خیابان آمدم و مثل همه پوسترهای دکتر معین را در دست
گرفتم و به افرادی هم که در داخل ماشین بودند عکس های دکتر معین
می دادیم.
بچه های ستاد در دوطرف خیابان انقلاب ایستاده بودند و مردم هم جمع
شده بودند که شکوه و عظمت خاصی داشت.
وقتی خواستیم به خانه برویم خبردار شدیم که احمدی نژاد بعد از
سخنرانی در مسجدجامع مجبور است از جلوی ستاد نسیم عبور کند.
لحظه شماری می کردیم تا ببینیم اتوبوس حامل شهردار ظاهر فریب
تهران چگونه از میان بچه های ستاد عبور می کند.
بالاخره زمانش فرا رسید.البته پس از انتظاری نسبتا طولانی.ابتدا فقط
اتوبوس را از فاصله ای دور می دیدیم.اما وقتی که جلوتر آمد تعدادی
موتوری با ظواهری فشارگونه و تعدادی هم پیاده با ظواهری بسیجی
مثل مغول ها به سمت ما آمدند.سرو صدای زیادی می کردند و شعار
می دادند:بوی رجایی آمد.
بعد از نزدیک شدن اتوبوس من به سمت اتوبوس رفتم تا به عنوان
اولین نفر از شعردار استقبال کنم.پوستر بزرگی از معین را که در
دست داشتم در مقابل چشمان احمدی نژاد قرار دادم.
یکی از بچه های ستاد هم عکس بزرگی از دکتر معین را دقیقاجلوی
اتوبوس برد و گذاشت جلوی چشم های احمدی نژاد.
دیری نپایید که برادران عزیز همراه دکتر احمدی نژاد این عضوستاد
را مورد محبت فشار گونه قرار دادند.
ما شعار می دادیم:
نه سردار نه شهردار فقط معین بیدار
قیافه احمدی نژاد از ترس قرار گرفتن در میان هاله ای از طرفداران
دکتر معین مثل گچ سفید شده بود.
در مقابل شعار ما برادران حامی آقای شهردار هم ما را ضدولایت
خواندند(درست حدس زدند) و شعار دادند:
مرگ بر ضد ولایت فقیه.
در این لحظه حس عجیب افتخارآمیزی به من دست داد که مارا
ضد ولایت فقیه خوانده بودند.
شب دوم آموختم که ما ضد ولایت فقیه می باشیم.
.............
نوبت به چهارشنبه رسید.
روزی که سخنگوی دکترمعین یعنی الهه کولایی به ساری آمد.
ما حوالی ساعت هفت ونیم عصر به خانه فرهنگیان در خیابان
فرهنگ رفتیم.
بچه های نسیم جلوی باشگاه فرهنگیان روی پله ها نشسته بودند.
قرار بود زنجیره انسانی بسته شود.کاور قرمز پوشیدیم.دست به
دست هم دادیم و بارها سرود یار دبستانی خواندیم.
یادم می آید در این لحظه خانمی که سوار تاکسی بودند خطاب به
ما گفتند:ای بدبخت ها!
خیلی دوست دارم دوباره ایشان را بعد از یک سال زیارت کنم تا
ببینم بدبخت چه کسی است.
پس از انتظاری طولانی خانم کولایی رسیدند.ازدحام جمعیت آنقدر
زیاد بود که حتا نتوانستیم به ایشان نزدیک شویم.در آن لحظه به
این فکر می کردم که اگر شخص دکتر معین می آمد چه جمعیتی
به آنجا می آمد.
در سالن اجتماعات یعنی محل سخنرانی جای سوزن انداختن هم
نبود و موفق نشدیم وارد آنجا شویم.در سالن اصلی هم که پشت
سالن اجتماعات بود هم جمعیت زیادی آمده بودند.
طوری شده بود که هر دو سالن پر شده بود و از طریق مداربسته
دیدن سخنران میسر شده بود.جمعیت تا پله های بیرون سالن هم
دیده می شد و عده ای هم در خیابان مانده بودند و فقط توانستند
صدای سخنرانی را بشنوند.
پس از پایان سخنرانی سیل عظیمی از جمعیت از داخل به بیرون
در حرکت بود و نمای زیبایی را رقم زد.عده ای در پیاده رو به
سمت مقابل پله ها بودند و عده ای هم از پله ها پایین می آمدند.
این دو جمع روبروی هم قرار گرفته بودند و سرود یار دبستانی
را با سوت و کف می خواندند.
بعد از آن زنجیره بزرگ انسانی از باشگاه فرهنگیان تا محل
ستاد نسیم تشکیل شد ودر میدان امام حسین به پایکوبی پرداختیم.
کار برای نیروی انتظامی سخت شد و ترافیک وحشتناکی بوجود
آمد.سرانجام ساعت 23:30 با سرود یار دبستانی کار ما تمام
شد.
فردای آن شب تبلیغات ممنوع بود و ما در آن شب از آخرین
توانمان بهره جستیم.
شب سوم آموختم که نسیمی ها باحال ترین فعالان انتخاباتی هستند.
روز موعود:
حوالی ساعت 11 بود که از خوب ناز بیدار شدم.بیکار بودم.
کاری نداشتم.همه شبکه های تلویزیون ویژه برنامه انتخابات
داشت.
پدر ومادرم رای دادند اما من ترجیح دادم در هوای خنک تری
نام دکتر معین را روی برگه بنویسم.ساعت 18:45 بود که
به حسینیه ارشاد رفتم ورای دادم و بر روی اولین سهم من
از دموکراسی چنین نوشتم:
دکتر مصطفی معین
خیلی خوشحال بودم و صد البته مطمئن ار پیروزی در انتخابات.
خیلی ها معتقد بودند معین یک مرحله ای رای می آورد ولی
من اعتقاد داشتم در مرحله دوم دوئل معین-هاشمی شکل خواهد
گرفت.
منتظر شمارش آرا بودم.
شب با یکی از دوستان حامی معین برای یک گشت کوچک رفتیم
بیرون.شام را بیرون خوردیم و چون از پیروزی دکتر معین کاملا
اطمینان داشتم کیفم کوک بود.
استرس زیادی داشتم.این شب هم سپری شد.
..........
ساعت 5 صبح شنبه 28 خرداد از طریق تلفن های مکرر خبری
عجیب به ما مخابره شد.خبر حاکی از صعود کروبی به دور دوم
بود و اینکه هاشمی و احمدی نژاد برای دومی رقابت می کنند.
در آن لحظه اعصابم شدیدا به هم ریخته بود.
از ذخیره عقلی ام کمک گرفتم و هرچه فحش بلد بودم نثار ملت
ایران کردم.
یکی دو ساعت فقط حرص خوردم و خوابم نبرد.
باور کنید فکر خودکشی هم به سرم زد ولی زیاد عاقلانه نبود.
نمی دانستم چه کنم.
اگر دست خودم بود ایران را به خاک و خون می کشیدم و همه
رو می کشتم.
آرزو می کردم یک بلای آسمانی ملت ایران را نابود کند.
نتوانستم بخوابم.
ساعاتی بعد به دروغ بودن خبر پی بردم.تلویزیون آرای کاندیداها
را تا صبح شنبه اعلام کرد.
هاشمی بیش از 3 میلیون رای آورده بود و اول بود.کروبی و
احمدی نژاد هم نزدیک به هم بودند.قالیباف و معین هم بیش از
دو میلیون رای آورده بودند و لاریجانی و مهر علیزاده هم آخر
بودند.
آرای بعدی رسید:
هاشمی اول بود.
کروبی 551/3 میلیون رای داشت.احمدی نژاد هم او را تعقیب
می کرد.
دکتر معین در این لحظه 602/756/2 رای داشت.
اینبار نوبت الهام سخنگوی شورای نگهبان شد تا آرا را اعلام کند.
هاشمی:458/4
احمدی نژاد:171/4
کروبی:726/3
دکتر معین پنجم بود:845/035/3
بعدا فهمیدم الهام چرت و پرت می گفت و مسئول اعلام آرا وزارت کشور
است نه شورای نگهبان.شورای نگهبان آرای احمدی نژاد را بالا اعلام
کرد.
از جانب دکتر معین ناامید شدم و تنها آرزویم حضور کروبی در دور دوم
بود.
و اما آرای جدیدتر:
1-هاشمی:553/744/4
2-کروبی:516/464/4
3-احمدی نژاد:514/844/3
4-قالیباف:779/352/3
5-دکتر معین:511/168/3
نتایج به شکلی پیش می رفت که احتمال حضور کروبی در مرحله دوم
بیشتر شد.
به نرفتن احمدی نژاد به مرحله دوم امیدوار شدم و خوابیدم. ساعت
18 از خواب بیدار شدم و نتایج اینگونه بود:
1-هاشمی:474/5 میلیون
2-کروبی:924/4
3-احمدی نژاد:810/4
4-قالیباف 766/3
5-دکتر معین:635/3
رقابت بین کروبی و احمدی نژاد زیاد شده بود.
خبردار شدیم احمدی نژاد در تهران 700هزار رای آورده است.
هاشمی هم 500هزار و دکترمعین هم 313 هزار رای.
تهرانی ها احمدی نژاد را از کروبی پیش انداختند.سر انجام باخبر شدیم
محمود احمدی نژاد شهردار ظاهر فریب و فاسد تهران به مرحله دوم
رفته است.
واین بود ملتی که حماقت کرد و با کج اندیشی و انتخاب کورکورانه گول
ظاهر ساده احمدی نژاد را خورد.
پس از خواندن اقبال یکشنبه 29/3/84 و بیانیه معین و کروبی و مطالب
مستند دیگر به آن پی بردم که چرا .....(این قسمت به علت توهین به
حدادعادل و خامنه ای از دفترخاطراتم به وبلاگم منتقل نشد)
نکته اول:مطالب زیادی از دفتر خاطراتم به علت توهین
به افراد مختلف در روزهایی که عصبانی بودم به این
وبلاگ منتقل نشد تا مبادا اسباب دردسر شود.
نکته دوم:پس از این حوادث شعرهایی در دفتر خاطرات
خودم نوشتم.از جمله:
دود اگربالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
ویا:
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
....
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
................................................................
اینجا هم بروید:یادداشت محمدرضا یزدان پناه و مجموعه ای از لینک های مرتبط به ۲۷ خرداد ۸۴




نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1385 و ساعت 03:06 ق.ظ توسط : محمد دلدار
ویرایش شده در سه شنبه 30 خرداد 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ